تبليغاتX
این روزها که می گذرد...
خودت كه مي داني؛...وقتي كه آدم دلش گرفته باشد، هي از پياده روي هاي تنهايي لذت مي برد!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت 9:3  توسط ...  | 

رفتیم مشهد؛ "همه چیز" مثل قبل بود،همه چیز ؛حتی جاده ،حتی آدمها،حتی مسافت طولانی و کسل کننده شاهرود تا سبزوار؛حتی تر پرده های رنگ ورو رفته اون ساختمون قدیمی که می شد توش دو سه روزی رو سر کرد... جز اینکه نه من دیگه یه دختر گیج بیست و دو ـ سه ساله بودم؛نه تو دیگه اونجا بودی...

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم تیر 1390ساعت 9:1  توسط ...  | 

دوست تر داشتم برم دور،خيلي دور؛آنقدر كه نه جايي رابلد باشم و نه كسي مرا بشناسد،بعد دريكي از دشتهاي پهناور آن اطراف با احتياط مغزم را(تما آن سطح پرچين وشكن خاكستري را)به همراه همه نام هاويادهاو خاطره ها و محتويات درونش! به خاك بسپارم. بعد بدو برگردم،با خيال راحت بنشينم وازنو براي خود مفاهيمي چون دوستي ، دلتنگي و دوست داشتن را تعريف كنم!

- امان اززخمها ودردها؛ كه از شنيدن برخي سخنان درشت بر جانمان نشست!

+ نوشته شده در  شنبه یکم آبان 1389ساعت 15:38  توسط ...  | 

و از خدا به خاطر فروردین ۸۹ بسیار سپاسگزارم...

که اینجا،کنار این همه خاطره بارانی در کنارم بود.نه در لحظه ها و ثانیه ها،که در تمام نفسها؛بی دریغ تراز همیشه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم فروردین 1389ساعت 17:31  توسط ...  | 

می دونی دوست من! زندگی می گذره؛ بدون هیچ حس ناخوشایندی، آنقدر آرام،آنقدر بی دغدغه که یکروز همانطور که آسوده وبی خیال نشسته ای یکهو یادت می افتد که از یاد برده ای، که تمام شد آن روزهای سیاه که پراز تردید بودی، که نه شوری به وجدت می آورد ونه ذوقی، که زخمها هم البته همه خوب شدند ، همه آن زخمی که از شنیدن بعضی حرفهای درشت بر جانمان نشست...

- :بدانید و آگاه باشید که " فراموشی" از لذت بخش ترین نعمت های خداست!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم دی 1388ساعت 16:19  توسط ...  | 

آدم باید بلد باشد یک روز تولدش را حداقل بیخیال باشد،باید بلد باشد بخندد وبه روی خودش هم نیاورد همه روزهای سخت وترسناک گذشته را،وسعی کند یه امروز را حداقل از یاد ببردهمه تلخی وتنهائی های یکی دو ماه پیش را؛

آدم باید بلد باشد بدون اشک کادوی تولدش را باز کند،با دوستانش مسخره بازی در آورد و در پاسخ به تماسهای پر مهر بعضی هم،هی بغض هایش را قورت دهد و صدایش را صاف کند و بگوید:ممنون،خیلی خوشحالم کردین!! بعد...آخر شب؛به خاطر همه دوستی ها؛ وبه خاطر همه نامردی های روزگار های های گریه کند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:13  توسط ...  | 

راستش را بخواهی؛خیلی وقته که نبودنت بیشتر فراغ می آود تا فراق...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:45  توسط ...  | 

مردها موجودات غریبی هستند؛ گاهی فکر می کنم نکند آنها واقعا مریخی اند و ما ونوسی، بس که هی وقت وبی وقت درون غار تنهایی شان فرو می روند وبیرون نمی آیند، بس که هی فکر میکنند هر چقدر بیشتر حرف نزنند مردترند، بس که نمی کنند بنشینند وبگویند که حرف حسابشان چیست ،بس که هیچ گاه نخواستند بفهمند که ما در کل زندگی مان بیش از یک جفت گوش مهربان مفت نخواستیم،بس که هیچ وقت هم نخواهند فهمید که یک جفت گوش مهربان به تنهایی برای خوشبخت کردنمان کافیست...

این روزها بیشتر از همیشه به اینها فکر میکنم خدا؛ که گفتی کهکشان ها درنصف روز آفریدم و زن را در شش روز؛ که گفتی بیشرین لذت ها برای شماست وبیشترین دردها هم!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:32  توسط ...  | 

من داشتم زندگی خودم را میکردم،مثل همه آدمهای معمولی دیگر،صبح که از خواب بلند میشدم دلم پر می کشیدکه زودتر دوستانم را ببینم،تمام روز رابه دغدغه کوچک وبزرگ آدمهای دور و برم گوش می دادم، حواسم بود که تولد کسی را فراموش نکنم،حواسم بودکه یک آخر شبی دلم یهو تنگ شود برای معصومه،که لیلا حتما عقاید یک دلقک را بخواند،مشکلی هم اگر بود صدای بلند خنده هایمان بود فقط!

 من داشتم زندگی خودم رامیکردم، کی می فهمیدم "تنها بودن" چه معنی دارد،دلتنگی واندوه را نمی شناختم،این همه کلمه بلد نبودم اصلا!کی می دانستم بغض که جمع میشود ته گلوی آدم چه مزه ای دارد،کی انقدر تنها بودم که پناه ببرم به همه دوستان مجازی ام،که چراغ چشمک زن Mesengerبرایم مهم شود وبرم کشف کنم!ببینم G talk دیگرچیست و...

+ نوشته شده در  یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:23  توسط ...  | 

صدای رادیو می آید:" حکایتی دیگر از جامع الحکایات ولوامع الروایات..."

رادیو همچنان می خواند واصلا نمی فهمد که برای ماکه چای را ازمان گرفته اند،چقدر سخت است که درچند روز شلوغ کاری هی نظرات نفرات برتر کنکور رازیرو روکنیم وهی درباره دبیران وکتابهایشان صحبت کنیم ؛

من اینجا از چهارراه ولیعصر،از میان آهنگهای مبتذل تاکسی های خطی و از کنار دود سیگارآدمهای روشنفکر رد میشوم ورادیو تا خود غروب از کرامات ابواسعید ابوالخیر می گوید ،ازسجاده وچادر سفید گلدار ودورهم جمع شدنهای کنار سفره افطار مادربزرگ

رادیو دیوانه است! هیچ نمی فهمد که برای ما خیلی سال است که دیگر ماه رمضان این ها نیست!

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط ...  |