آدم باید بلد باشد یک روز تولدش را حداقل بیخیال باشد،باید بلد باشد بخندد وبه روی خودش هم نیاورد همه روزهای سخت وترسناک گذشته را،وسعی کند یه امروز را حداقل از یاد ببردهمه تلخی وتنهائی های یکی دو ماه پیش را؛
آدم باید بلد باشد بدون اشک کادوی تولدش را باز کند،با دوستانش مسخره بازی در آورد و در پاسخ به تماسهای پر مهر بعضی هم،هی بغض هایش را قورت دهد و صدایش را صاف کند و بگوید:ممنون،خیلی خوشحالم کردین!! بعد...آخر شب؛به خاطر همه دوستی ها؛ وبه خاطر همه نامردی های روزگار های های گریه کند.
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم آذر 1388ساعت 22:13  توسط ...
|
راستش را بخواهی؛خیلی وقته که نبودنت بیشتر فراغ می آود تا فراق...
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم آبان 1388ساعت 19:45  توسط ...
|
مردها موجودات غریبی هستند؛ گاهی فکر می کنم نکند آنها واقعا مریخی اند و ما ونوسی، بس که هی وقت وبی وقت درون غار تنهایی شان فرو می روند وبیرون نمی آیند، بس که هی فکر میکنند هر چقدر بیشتر حرف نزنند مردترند، بس که نمی کنند بنشینند وبگویند که حرف حسابشان چیست ،بس که هیچ گاه نخواستند بفهمند که ما در کل زندگی مان بیش از یک جفت گوش مهربان مفت نخواستیم،بس که هیچ وقت هم نخواهند فهمید که یک جفت گوش مهربان به تنهایی برای خوشبخت کردنمان کافیست...
این روزها بیشتر از همیشه به اینها فکر میکنم خدا؛ که گفتی کهکشان ها درنصف روز آفریدم و زن را در شش روز؛ که گفتی بیشرین لذت ها برای شماست وبیشترین دردها هم!
+
نوشته شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 9:32  توسط ...
|
من داشتم زندگی خودم را میکردم،مثل همه آدمهای معمولی دیگر،صبح که از خواب بلند میشدم دلم پر می کشیدکه زودتر دوستانم را ببینم،تمام روز رابه دغدغه کوچک وبزرگ آدمهای دور و برم گوش می دادم، حواسم بود که تولد کسی را فراموش نکنم،حواسم بودکه یک آخر شبی دلم یهو تنگ شود برای معصومه،که لیلا حتما عقاید یک دلقک را بخواند،مشکلی هم اگر بود صدای بلند خنده هایمان بود فقط!
من داشتم زندگی خودم رامیکردم، کی می فهمیدم "تنها بودن" چه معنی دارد،دلتنگی واندوه را نمی شناختم،این همه کلمه بلد نبودم اصلا!کی می دانستم بغض که جمع میشود ته گلوی آدم چه مزه ای دارد،کی انقدر تنها بودم که پناه ببرم به همه دوستان مجازی ام،که چراغ چشمک زن Mesengerبرایم مهم شود وبرم کشف کنم!ببینم G talk دیگرچیست و...
+
نوشته شده در یکشنبه پنجم مهر 1388ساعت 13:23  توسط ...
|
صدای رادیو می آید:" حکایتی دیگر از جامع الحکایات ولوامع الروایات..."
رادیو همچنان می خواند واصلا نمی فهمد که برای ماکه چای را ازمان گرفته اند،چقدر سخت است که درچند روز شلوغ کاری هی نظرات نفرات برتر کنکور رازیرو روکنیم وهی درباره دبیران وکتابهایشان صحبت کنیم ؛
من اینجا از چهارراه ولیعصر،از میان آهنگهای مبتذل تاکسی های خطی و از کنار دود سیگارآدمهای روشنفکر رد میشوم ورادیو تا خود غروب از کرامات ابواسعید ابوالخیر می گوید ،ازسجاده وچادر سفید گلدار ودورهم جمع شدنهای کنار سفره افطار مادربزرگ
رادیو دیوانه است! هیچ نمی فهمد که برای ما خیلی سال است که دیگر ماه رمضان این ها نیست!
+
نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 12:40  توسط ...
|
گاهی که فکر می کنم برای تجربه کردن بسیاری از لذت ها و خوشبختی ها دیگر خیلی دیر شده،گاهی که دچار اضطراب ناشی ازدنیای واقعی اطرافمان میشوم و به توانائیهایمان برای کنار آمدن با زندگی فکر میکنم ؛اینجور وقت ها باید کتاب بخوانم،باید بنشینم به کتاب خواندن ودر کنارش چایی ای چیزی ،فرقی نمی کند از"سلینجر " باشد یا "موراکامی "که از امکانهای بعید زندگی می گوید و انقدر حالم را جا می آورد،می خوانم یک صفحه،دوصفحه،غرق می شوم در خاطرات شخصیت اصلی ماجرا ،زندگی می شود برایم همان لحظه
کتاب که به آخر می رسد،دلتنگی های من هم نه که تمام شوند؛نه،اما ته نشین می شوند جایی در ته وجودم ،اینجوری راحت ترم، اینجوری که پناه می برم به لذت های ساده زندگی؛وگرنه دنیا که همیشه ساز خودش را می زند رفیق!
+
نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 12:36  توسط ...
|
دیوانه بازی در نیار دختر! بی خیال "بچه" شو! من نمی فهمم که چی که بست نشسته ای در خانه وآبغوره می گیری که چرا نمی توانی بچه دار شوی ؟من نمی فهمم اصلا که چی که یک بلا تکلیف تر از خودمان را وارد دنیا کنیم،دنیای به این بزرگی به این کثیفی!که بعدش بچرخیم لای همه کتابهای دانشگاهی و ببینیم روسو چی گفته وپیاژه نظرش چیه،که شخصیتش رو شکل بدیم تا برای خودش یکپارچه خانم یا آقا شود! باور کن دراین وضعیت بحران اقتصادی و بیکاری وبیعاری نسل تنبل من احساسات مادری را باید گذاشت لب کوزه و...ازاین جور حرفها!
بی خیال شو دوست من! بیا روشنفکر بازی در آوریم بگیم اه اه بچه به چه دردی می خوره؟بیا روشنفکر بازی درآوریم واصلا به روی خودمان هم نیاوریم که چقدر دلمون یه دونه از این دخترای ناز صورتی رو می خواد!
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 8:2  توسط ...
|
به عکسها علاقه مند تر شده ام این روزها؛ترجیح می دهم آدمهای دور وبرم را درون قاب عکس ببینم میخواهم ببینم که در عکسها خوشحالاند و خندان. لباسهای رنگی تنشان است و پر از حرکتند. دور هم هستند و شادی میکنند. میخواهم باور کنم که خوب زندگی میکنند.آنهارا در عکسها ببینم بدون هیچ مشکل یا دغدغه تازه ای، همه درکنار هم،بالبخندی بر لب که برای لحظاتی بی خیال روزمرگی هایشان شده اند .مثلا عاشق اینم که بابا را در عکسها ببینم که می خندد وچشمهایش ریز شده است یا مامان را درعکسی دیگر که نامحرمی نیست و موهایش درباد می رقصد.جایی دیگر عکسی از یکی دو لبخند مهربان یا دستهایی که بی هیچ رودرواسی عاشقانه در هم چفت شده اند.
می توانم ساعتها زل بزنم به همه شون و غرق شوم در خیال خاطرات شاد اون روزها!می توانم به راحتی خودم را بسپارم دست این مکانیسم دفاعی شیرین!وفکر کنم :به!زندگی چه زیباست!
+
نوشته شده در شنبه هفدهم مرداد 1388ساعت 7:50  توسط ...
|
خب گاهی اینجوری است دیگر؛ دلت می خواهد در خانه تنهاباشی و کسی رانبینی،که تمام تلفن هاو زنگ ها قطع باشد،که کسی زنگ نزند ونپرسد چه خبر؟که نخوهدبداندامروز چه اتفاق تازه ای برایم افتاده! حرفهایم را که می شنود نخواهد همه چیز رابه بیماری ربط دهد،به خستگی،به تابستان، به احمدی نژاد به ...که اصلا کاری به من نداشته باشد، از من چیزی نپرسد،نپرسد که چرا انقدر تلخ شده ای واینهمه عصبانی!
بلد باشدطوردیگری مهربانی کند، جورتازه ای حالم رابپرسد،برایم حرفهایی بزندکه درآن "خدا" بیشتر باشد، خیلی بیشتر؛که فقط یکباربنشیند کنارم وبگوید که میبیند که می فهمد!
+
نوشته شده در پنجشنبه هشتم مرداد 1388ساعت 12:35  توسط ...
|
برادرم؛برادر کوچکم؛که به اشتباه فکر می کردم هنوز کوچک است؛عاشق شده است.
از خلوت آخر شبی استفاده میکندو برایم از دانشگاه می گوید،از دختری که هنگام خندیدن لپ هایش چال می افتد.لبخند می زنم؛سعی می کنم روشنفکرانه در پاسخ به حرفهایش لبخند بزنم ونگرانی ام راخیلی به رویش نیاورم.
من اما؛خیلی هم روشنفکر نیستم، "زن وار "حسادت می کنم به تمام بعدازظهر یک روز تعطیل که جیم شده است و معلوم نیست کجاست.دلم می خواهد "باشد"، هنوز برادرکوچک من باشد.
+
نوشته شده در شنبه سوم مرداد 1388ساعت 7:35  توسط ...
|